یکشنبه ساعت 12 بود .داشتم کار مشتری رو راه میانداختم که دیدم برادر خانومم زنگ زد ، گفت کجایی؟گفتم سرکارم کجا میتونم باشم.گفت پدر و مادرم تو راه سرچشمه چپ کردن بهداد هم همراشون بوده .آوردنشون بیمارستان.دنیا رو سرم خراب شد.نفهمیدم چطور مشتری رو رد کردم فقط در نت رو بستم و سمت ماشین دویدم. توراه اینقدر گریه کردم اینقدر امام رضا رو قسم دادم .رسیدم به بیمارستان.بیمارستان تازه ساز بود از ادرس هاش سر در نمیاوردم .فقط میدویدم رسیدم به نگهبانه گفتم بچم تصادف کرده گفت اینجا نباید بیایی برگرد بیمارستان رو دور بزن.نای دویدن نداشتم هرجور بود خودمو به اورژانس رسوندم هنوز نیاورده بودنشون .اول آمبولانس که مادر خانومم بود اومد رفتم سمتش دیدم مادر خاونومم دراز کشیده درو باز کردم گفتم بقیه گفت دارن میان نگران نباش.همون لحظه اون آمبولانس هم رسید دویدم سمتش درو باز کردم دیدم پدر خانومم دراز کشیده بهداد هم گریه میکرد تو آتل بود دستاشو دراز میکرد طرفم همش بابا بابا میگفت نمیتونستم بغلش کنم تااینکه اومدن بردیمشون تو بیمارستان.بیمارستان وضعیت بحران زده بودن به خاطر یه تعداد مسمویت الکل داشتن یه وضع خیلی بدی بود دیگه طرف مریض های ما نمیومدن .رفتم سمت پرستار .التماس کردم نیومدن .دعوا کردم سر و صدا دادم تا اینکه مجبور شدن اومدن سمتمون.بهداد رو بردن سونوگرافی .سی تی اسکن رادیولوژی.هیچ جا جدا نشدم هرچی گفتن اشعه داره برات خوب نیست بیرون باش گفتم به درک.باید کنار بچم باشم.خدا این روزو برای هیچ کس نیاره.روز سختی بود.خدا رو شکر جواب آزمایش هاش خوب بود .دیگه بغلش کردم یه تخت خالی شده بود بردم گذاشتمش رو تخت.طفلی شوکه شده بود .خون تو دهنش جمع شده بود با یه دستمال خیس کردم خون تو دهنشو پاک کردم یه ذره آب داددم بهش.کنارش کلی گریه کردم.همش ایراد مادرشو میگرفت .ساعت سه بود که برادر خانومم رو فرستادم دنبال مرضی.نگفته بودیم بهش فقط اول گفته بودن پدر و مادرش چپ کردن.بعدش برادر خانومم سوتی داده بود گفته بود بهش .زنگ زد به من کلی فحش نثارم کرد چرا بهش نگفتم .خلاصه اومد بیمارستان تا بهداد رو دید، دید گردنش آتل بسته شده ،دید سر و صورتش خونیه کلی گریه کرد تا آرومش کردیم.دیگه بهداد بیدار شد و مادرشو دید کم کم آروم شد.کم کم خندید.خدا خیلی بهمون رحم کرد.یک روز تحت نظر بود .تا اینکه دیروز مرخص شد.
خدایا خیلی شکرت که بهدادمونو رو دوباره بهمون دادی
روزنوشته...
ما را در سایت روزنوشته دنبال میکنید
برچسب: بسیار, نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:13